اِلهی أَنْتَ کَما اُحِبْ،تَجْعَلَنی کَما تُحِبْ

تا به چشم خود ندیدی ملک‌و پادشاهی من از دست رفته به کسی جز من امید مبند...

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 23:34 نويسنده . |
مهم نیست ...می گذره...چون میگذره مهم نیست ...
+ تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 0:13 نويسنده . |

رنج یعنی در خودت در حالت تبعید باشی

در کویری تف زده صیاد مروارید باشی

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 17:21 نويسنده . |
چقدر بی صدا و آروم اومد و چقدر غریب رفت...مثل هر سال...دلم محرم می خواد و یه عالمه هیئت...

دلم محرم می خواد و لباس مشکی...که خوش می شینه به تنت...

فأبکی للحُسَین...


+حرفای مادر شهید "ابوالقاسم اسدی" دیپلمات ایرانی ... گزینه های روی میز حامد زمانی...

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 2:8 نويسنده . |

++ وایسا دنیا من می خوام پیاده شم...

some times you are not introvert you are not shy you are not lover you are not any other thing

 ,but you want to be silent you want just to see around the world without speaking,laughing,having idea about some thing,

you want just to swear to God

 unfortunetly,people most of the times like to stick some lables to you that you are shy. and have phobia 

of society

just


+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 21:59 نويسنده . |
من اهل نفرین نبودم...


+ عاشقانه نوشت:

درباره گره انگشتان یا چشم ها بعد از آمدنت تصمیم می گیریم..فقط کور باید باشد هر کدام که باشد ...

++ مادر ذکر یا مولا گرفته...و من همچون شیشه بخار گرفته ام ... هوای باریدن دارم...سرما نمی گذارد...


+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 17:49 نويسنده . |
عشـق آتـش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند.

عین القضات‌همدانی


+ آرامم و تلخ...

تلخ منم،
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات  طولانی 
و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛
چای یخ....
که هیچکس ندارد هوسش را
" سید علی صالحی"
+ چقدر غصه داره وقتی حاج محمود می خونه: " چیزی نمانده از بدن استخوانی ات آقا..."

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 21:1 نويسنده . |
"خدایا...تو کسی هستی که دری برای بندگانت به اسم عفو باز کردی و آن را توبه نامیدی و گفتی باز گردید به سوی پرودگارتان بازگشتنی محکم و ناگسستنی...پس نیست عذری برای کسی که غافل ماند از این در پس از باز شدنش"

همیشه این تیکه مناجات گوشه خونه مجازیم بهم آرامش می ده...


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 22:12 نويسنده . |
خدایا من حتی از نوشتن اینجا هم دیگه سبک نمی شم...دلم هوای گلزار شهدا کرده...سر خاک آقا جواد...حتی با اینکه وقتی ذل می زنم به عکسش بهم نگاه نمی کنه ولی بازم باهاش حرف می زنم ... هر دفعه که می شینم رو صندلی روبروی مزارش و بهش می گم پاشو دست دلمو بگیر ... دلم می لرزه...اشکم شر می زنه...من اینو دوست دارم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 22:4 نويسنده . |

آن لحظه که از نیاز، انسان

دارد نه کم از هوای حیوان 

یک دانه گندم طلایی

از تشت طلا گران بها تر

پ ن1:این شعر خیلی درسته...خیلی...

پ ن2:فردا تنهام...اهل خونه میرن لواسون...دنبال کارای باغ...اه...

پ ن3:اشکای یواشکی...شرایط برای اشک یواشکی نیست...خودمم حوصله اشک ندارم حتی...تهی هستم از همه چیز...چه از خوشی و چه از غم...هیچ چیزی اون طور که باید روم تاثیر نمی ذاره یا بهتره بگم تاثیرش و از دست داده...مثل مرده متحرک...یه روزمرگی در رده روزمرگی های کتابای تکین حمزه لو شاید...و یه فکر...تحلیل رفتار متقابل ...شاید باید یه سری کارگاه TA برم...کجای راه و گم کردی که تا اینجا رسوندیمون...یادم نیست از کجا ولی از یه جایی راه گم شد...از یه جایی...از همون روز کلاس زبان شاید...بعد از کلاس زبان...استاد محمدی...تاپ ناچ چند بودم؟ قرمز بود یا بنفش؟ از همون روز...چرا یعنی؟ درک چراییش برام سخته...باید این اتفاقا می افتاد؟ یا می تونست نیفته؟ اگر نمی افتاد الان وضعیت چه جوری بود؟

ولی امیدوارم یه شب ماه بیاد منو ببره از توی زندون مثل شب پره با خودش بیرون...یه شب ماه میاد...

به یه چیزی که این روزا فکر می کنم حافظه بویاییه...وقتی آنا گاوالدا می گه چقدر باید بگذرد تا انسان عطر کسی را که دوست دارد از یاد ببرد واقعا درکش می کنم...حالا نه از لحاظ اینکه کسی رو دوست داشته باشه...از لحاظ اینکه آدما رو یکی با gesture شون یکی هم با عطرشون یادم می مونه...این دوتا خیلی دیر از ذهنم پاک می شن...حس بویایی بیشتر آزارم می ده طوریکه تو مترو تو خیابون تو دانشگاه تو خونه حتی از خیلی چیزا آزار می بینم...خیلی زیاد ...

خدایا...من حتی روم نمیشه خودم و به خودت بسپرم...من حتی دیگه مثل قبل نمی تونم درد دل کنم با تو...انگار تو رو هم از دست دادم...اما من عطر تو رو هیچ وقت از یاد نمی برم ...خدایا نمی دونم چرا این چند روزه باهات که حرف می زنم یه چیزی که بود ته دلم فک کنم بهش بگن "بند دل" اون بنده این روزا نمی لرزه...نکنه آوار شده باشه و دیگه لرزشی در کار نباشه؟




+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 21:54 نويسنده . |
ساعت 4 صبح...چرت زدن و خوندن فصل آخر...امتحان مبانی امنیت اطلاعات 45 دقیقه ای...6 تا سوال 6 قسمتی 6 مورد توضیح برای هر کدوم...تشکر سلیمه از استاد بابت وقت زیاد(!!!) امتحان...انگشت سبابه به دندون جلو گرفتن و خندیدنم...نگاه زیرزیرکی استاد به خندم...مترو حرم...مترو تجریش...بازار تجریش...سمبوسه دو نفری...نگاه کردن حلقه های طلافروشیا...خرید رینگ ساده...وضو خونه حرم...زیارت عاشورا و زیارت امین الله...زیارت امامزاده...خانم خاستگار تو بازار و هرهر خندیدنمون... مترو شهدا...کتابستان..."دستور زیان عشق" قیصر...سینما شکوفه...ناهار..."سر به مهر"...خونه...الان...من...لپ تاپ رو زمین...رو شکم خوابیده...پاهای سمت بخاری و گرمای مطبوع...هدفون...محسن چاوشی...تو و فاصله با هم یکی شدین...من و پاهام به رسیدن نا امید.........به پای چوبی من تبر زده نگاه تو، من نمی تونم برم اما تو هی می گی برو ...یه روز خوب...یه روز آروم...یه روز بی تنش...اینا همه نعمتن...خدایا پلک به پلک شکرت...

+یادمون رفت عکس بندازیم:(((((...از امروز فقط همین نوشته می مونه و یه عالمه حس خوب...

++ سر به مهر خوب بود...عالی نه ولی خوب بود...

+++ یار را دو دست است، اما چندان که بجویی چپ نیابی، هر دو دستش راست است! از مقالات شمس تبریزی

* روسیاهم که هنوز از تو خیلی دورم...

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 22:9 نويسنده . |
میگه من هشت و نیم امتحان دارم ولی تا نه می شینم سر جلسه. می گم هااااااااااااااااا؟ یعنی چی؟؟؟؟؟؟

من تا ده و نیم می شینم، اومدم بیرون زنگ می زنم بهت هماهنگ کنیم!

می گه آخه من این ترم مشروط می شم از ترم بعد انشالله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ هرگاه قصد فتح نگاه تو می کنم...تیموروار پای دلم لنگ می زند...


+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 16:43 نويسنده . |
فردا تا ده و نیم جفتمون امتحان داریم...

بعدش می ریم امامزاده صالح، اگرم حسش بود میریم "سربه مهر" می بینیم...

بعدشم شاید بریم ولیعصر برا یه کار مهمی...شایدم نریم بستگی به او داره...

فردا روز خوبی خواهد بود انشالله...


+دلم ز مِهرِ تو صدپاره باد و هر پاره/ هزار ذره و هر ذره در هوایِ تو باد!/ هلایی جغتایی

++خیلی زود باید برم پیش یکی...یکی که خیلی می تونه کمکم کنه تو خیلی مسائل که چندوقتی هست ذهنمو درگیر کرده.یکی که من و از این سردرگمی دربیاره.خیلی زود...همین روزا...

+++فردا تو را خواهم دید...سربردامانت خواهم گذاشت...اشک های شبانه ام را این بار در سیاهی چشمانت پنهان خواهم کرد...این بار از حریر بوسه و باران خواهم گذشت . تو فقط سکوت کن نه دستم بگیر و نه صدایم کن بگذار در عمق آرام نگاهت غرق شوم ...بگذار...


+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 9:30 نويسنده . |

بگیر از من جهانم را ولی بانو حرم را نه

تمام جاده ها آری خیابان ارم را نه...

دلم حرم می خواد...

تعداد امامزاده‌ها درضریح حضرت‌معصومه

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 23:0 نويسنده . |
از فال دیروزم که خوشم نیومد اما این قطعه که تو ولگردی های وبگردانه ام پیداش کردم دوسش داشتم...

"دیر آمدی/ دستِ کم  زمانی برو / که زود نباشد!/ مژگان عباس‌لو"

_____________________________________________

+ مری قشنگ می نویسه هر روز می خونمش. غم نوشته هاشو درک می کنم و شادی های ساده اش رو هم.تحلیل های ریز و مرموز دقیقا مثل خود آقای سوپروایزر با اون چشمای عسلی گیرا و جذبه اش و غیبت های من و مری پشت سرش. مری آروم شده و بر خلاف تصورم که فکر می کردم کار کردن با اون گروه داره می کشش سمت عقاید غربی ولی برعکس بیشتر بیشتر از قبل به مذهب اهمیت می ده. اینو شب تاسوعا که پیشش بودم و وضو گرفته بودم زیارت عاشورا بخونم فهمیدم. دستشو گذاشت رو صورتم و یه لبخند عمیق زد و بعد شونمو بوسید. یا وقتی از ونگوگ حرف می زدیم. می گفت برای کشیدن تابلوی آفتابگردان سیزده سال تو آفتاب نشست آخرشم دیوونه شد.گفتم به خاطر این دیوونه شد که برای کاراش دلیل اعتقادی نداشت، یه جورایی کارش روح نداشت. گفت عقیده تو خیلی کارا حرف اول و میزنه...حس کردم چقدر این مریم و با این رفتار لایت دوست دارم. من مری رو دوست دارم حتا اگر، هیچی... مستر سوپروایزر که بعضیا فک می کنن کمونیسته اربعین پیاده رفته بود کربلا.چقدر متاسف شدم برای اون افراد...

مری هفته دیگه یکی دو روز میاد پیش َم. به یاد قدیما :)

++ عیبی نداره...من به خیلی چیزا عادت کردم...خیلی هم عادت کردم...

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 14:21 نويسنده . |
ساقیا از در می خانه جوابم نکنی...

جان رود از من اگر مست شرابم نکنی...


+فال حافظ دیروزم...

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل! اندر بند زلفش از پریشانی منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه کار؟کار ملک است آن چه تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری‌ستراهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرامهر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشیداین دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا! در گردش ساغر تعلل تا به چند؟دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده، بی آواز رودعاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش؟

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 12:11 نويسنده . |
دیر آمدی...


+ما آتش افتاده به نیزار ملالیم...

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:16 نويسنده . |
ذهنم پر از چراست...چراهایی که هیچ وقت نخواستم از کسی بپرسم و گاهی یه جوری یه جایی ناخواسته بهشون رسیدم.

مثل یه شب بارونی فک کنم، یادم نیست، تو هیئت بابا اینا و بعد از تموم شدن دعا و مولودی مردونه...خانم محمدی تو جواب یکی دیگه یه چیزی رو بگه که بشه جواب یکی از چراهای من که من اون لحظه یه کم قانع بشم اما بعد باز به یه عالمه دل شکستگی و چرازدگی بیفتم...

حال دلم مثل یه روز بارونیه که با سحر زدیم به دل خیابون!

با سحر با هم راه می رفتیم و بوی نم می کشیدیم تو ریه هامون...

ریه هایی که الان انقدر احساس سنگینی می کنه که یادم نیست آخرین نفس عمیق و تازه ای که کشیدم کی بود...

هوا برفیه اما من هیچ وقت با زمستون صاف و ساده نمی شم...سرما حس افسردگی رو در من زنده می کنه و من حس سرمازدگی رو تو لحظه هام...

دلم پی یه فکره...یه فکر سم زده که با تلاش زیاد پاکش کردم...

دلم خیلی بهونه گیر شده...منتظر دوماه و نیم دیگه هستم و یک تغییر...میشه حدود دو ماه و دو سه روز شاید...




+ تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 22:17 نويسنده . |

جایی باید باشد

غیر از این کنج تنهایی

تا آدم گاهی آن‌جا جان بدهد

مثلن آغوشِ تو

جان می‌دهد برایِ جان دادن!

 بهمن عطایی


+من از تمام هر چه غیر تو، منصرف شده ام...

++چی دارم بگم جز اینکه شرمنده خدا هستم؟!

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 10:3 نويسنده . |

 خدا تو را به همان صورتی که می‌خواهم

قلم به دست گرفت و کشید همراهم

کسی به نامِ من از ساعتِ جهان گم شد

همان دقیقه‌ای  که پیدا شدی سر راهم...

مهدی فرجی

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1392ساعت 1:32 نويسنده . |
اعجاز فقط در دستان تو نیست...در دستان من هم هست، وقتی که در این روزهای سرد هاه می کنی به گره دستانتم در دستانت...


+مری می گفت دکترش گفته شما با این ظاهر کدوم موسسه درس می دید؟ همکارای شما خیلی ...........

دکترش خودش جانبازه...گفت دیگه نگفتم سوپروایزر رفته پیاده روی اربعین کربلا...گفتم می گفتی حتما سکته کامل و می زد... 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 21:37 نويسنده . |
تنم فرسود...

بچه ها مقاله رو فرستادن، ویرایش نهاییش با منه...که بعد بفرستم بره...

دیشب سه ساعت و نیم خوابیدم سرم و چشمام دیگه یاری نمی کنن نتیجه گیری مونده، خوشحالم، چکیده و مرجع مزخرفترین بخش مقاله س که تموم شد شکر خدا...

امروز دکتر شارژم کرد با حرفاش.شباهت بی حدش به دایی جان و علاقه بیش از حد من به دایی جان باعث حس قرابتم به دکتر می شه.

دکتر ... گیر داده! آخه بگو سر پروژه قبلی مگه من چقدر کار کردم که الانم گیر دادی برا مشاوره پروژه...بگو اصلا من و شما آبمون تو یه جوب می ره؟ حالا مشاوره پیشکش!

دایی خانمش مریضه...وسط بارداری عمل کرده...نگرانشم، چشمای دایی دودو می زنه...یا من اسمه شفاء...

+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 1:40 نويسنده . |
در اولین فرصت باید سلیمه رو خفه کنم!

بهم گفت google chrom  با سیستم cloud computing  کار می کنه و اگر ویندوزتو عوض کنی favorit هات نمی پره! منم ویندوز عوض کردم و همه سایتای مورد علاقم که طی چندین ماه پیداشون کرده بودم پرید!

الان حس یه آدم که ورشکست شده رو دارم! :((((

+ تاريخ دوشنبه دوم دی 1392ساعت 20:24 نويسنده . |
هستی تمام ظاهر و ما فی البطون ح س ی ن

+ تاريخ دوشنبه دوم دی 1392ساعت 11:46 نويسنده . |
اذن دخول در حرم یار، زینب استــــ ...

+ تاريخ یکشنبه یکم دی 1392ساعت 20:26 نويسنده . |
آینه رو می گیرم جلو صورتم ... به چشمای خودم خیره می شم...یاد یه حرفی می افتم، چشمام گرم می شه و اشک می جوشه. حس از دست دادن دارم ولی نمی دونم چی.تو اوج جوونی دارم یه چیزایی رو تو وجودم می کشم اما زیاد هم موفق نیستم... 

مثل کسی که رسیدن به قله رو برای خودش بت کرده و وقتی رسید به قله دید نه همچین چیز مالی هم نبوده و به پوچی می رسه و افسردگی می گیره شدم...حس می کردم به این وضعیت برسم خیلی فرق می کنه اوضاع...اما این فرق نکردنه کوبیده شده تو فرق سرم و گلو درد گرفتم از این بغض پنهان.

از این یلدایی که تا بوده یه چیزی، یه حسی، یه حرفی رو کم داشته متنفرم...یلدا رو که بهم تبریک می گن خندم می گیره...مگه تبریک داره؟

از گذشتن روزام می ترسم...هر یه روز من و به یه سال بزرگتر شدن نزدیک تر می کنه و این دلهره امونمو می بره.

مستی خوب نیست...خودش خوبه اما شب خمارش همه خوبی هاشو از حلقومت می کشه بیرون...این شب خمار از اون مستی چندساله ...چقدر تاریکه...چقدر سرده...چقدر خالیه...

میام دهنمو باز کنم بگم حق من این نبود یاد این می افتم که باید برم زیر یه خروار خاک...

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1392ساعت 23:18 نويسنده . |
دوباره ناخوب شدن حالم را می فهمم، و بزرگ شدن بغضی که خدا را صدا می زنم زیر لب...قبلا، قبل از همه آن اتفاق ها، همه آن تلخی ها...هیچ وقت اینگونه نبوده ام...که چشمانم را ببندم و احساس کنم چقدر دلم می خواهد در آغوشش بگیرم...


+بین من و تو فاصله غوغا می کنه...

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1392ساعت 21:1 نويسنده . |
تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن نا امید

...

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو...


+آقای خاص زیادی داره خاص می شه!

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1392ساعت 11:46 نويسنده . |
خون دل اشک دیده آوردم...

جان بر لب رسیده آوردم...

همه گل های بوستانت را...

رنگ از رخ پریده آوردم...

هر چه خواهی زمن بپرس...

از غم شام و کوفه پرس...

اما...تو رو جون زینبت...از رقیه ات نپرس...

اونیکه به جز بلا...چیز دیگه ندیده...حالا کنج خرابه...آروم گرفته خوابیده...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 19:54 نويسنده . |
فکرم حول دنیای ارواح می گرده...اینکه کی چیکار می کنه،فلانی الان کجاس، اونور چه خبره...

دلم تنگه...هر کسی می گه دلم تنگه ژست دین مآبانه براش میام که پیامبر فرمودن: "دلتنگ نباش که دلتنگی تو را از دنیا و آخرت باز می دارد." غافل از اینکه خودم...دیگه شده یه وضعیت پایدار وجودی که باهاش کنار اومدم...

مثل عینک زهرا که می گفت حس می کنم یه عضوی از بدنم شده!

+ این شعر شهریار هم یکی از معرکه هاشه...

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 0:19 نويسنده . |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN